می
خواستم از " او " بنویسم ٬ اما کلمات تاب نیاوردند و
زلف قلم را پریشان کردند . به سراغ ایمان رفتم و عشق
را نیز به مدد طلبیدم .
او
فرشته نبود . بال هم نداشت . رویین تن نبود و پیکر
پولادی نداشت . مادرش الهه ای افسانه ای نبود و پدرش
نیم خدایی اسطوره ای .او انسان بود . انسان . و همین
جا زندگی می کرد . روی همین زمین و زیر همین آسمان .
شبها همین ستاره ها را می دید و صبح ها همین خورشید را
. انسان بود ٬ راه می رفت و نفس می کشید . می خوابید و
بلند می شد . می جنگید و پیروز می شد . زخم هم بر می
داشت . شکست هم می خورد . مثل من ٬ مثل تو ٬ مثل همه .

فرشته نبود ٬ بال هم نداشت . انسان بود . با همین
وسوسه ها . با همین دردها و رنج ها .با همین تنهایی ها
و غربت ها . با همین تردیدها و تلخی ها . انسان بود .
ساده مردی امی .نه تاجی و نه تختی . نه سربازانی تا بن
دندان مسلح و نه قصر و بارویی سر به فلک کشیده .آزارش
به هیچ کس نرسید و جز راستی نگفت . اما او را تاب نمی
آوردند . رنجش میدادند و آزارش می رساندند . دروغگویش
می خواندند . شعبده باز و شاعرش می خواندند .و به خدعه
و به نیرنگ پشت به پشت هم می دادند و کمر به نابودیش
می بستند . اما مگراو چه کرده بود ؟ جز آنکه گفته بود
خدا یکی است و از پس این جهان ٬ جهان دیگری است
وآدمیان در گرو کرده خویشند . اما تابش نمی آوردند .
زیرا که بت بودند ٬ بت ساز ٬ بت شیفته ٬ بت انگار و بت
کردار .فرشته نبود . بال هم نداشت و معجزه اش این نبود
که ماه را شکافت . معجزه اش این نبود که به آسمان رفت
. معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت . او
که با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود می توانست بر
نگردد ٬ می توانست . اما برگشت .
باز
هم روی همین خاک و باز هم میان همین مردم .
و
زمین هنوز به عشق گامهای اوست که می چرخد .
و
بهار هنوز به بوی اوست که سبز می شود و خورشید هنوز به
نور اوست که می تابد .
"
دلگویه های عرفان نظر آهاری "